
یه اتفاق بداز بدتر بهم خبر دادن.... تازه داشت اوضاع و احوال مامان خوب میشد ک خبر بارداریشو شنیدم... خیلی دیگ عجیـــــــــب واقعا حکمت خداس.کاری ک باید بشه نمیشه جلو شو گرفت. خدا ان شاءالله بخیر بگذرونه ... تا حالاش ک خدا جونم بهم ارامشو داده. و فک کنم الان همه تو یه فرصت و ازمایشم ک باید مراقب باشیم. امیدوارم ک خطا نکنیم و با روی باز ازش بیرون بیایم. نمیدونم چی میخاد بشه ولی میخام ک خوبش بشه... همه چی داشت خوب پیش میرفت و خدارو شکر. فردا دوازده اردیبهشته و روز معلم . منم ک دور و برم پر از معلم چجالب شده خیلی زندگی برام پیچیده شده...ینی از واقعیتاش دارم سر درمیارم قبلنا فقط تو خط درس و مدرسه ...
ادامه مطلب
زمانه باید بگذره و هر چی قسمت ادم باشه رو نا خاسته یا خاسته جلوی روت میاره حالا اگ میتونی نه اگ میتونی جلوشو بگیر مگ میشه مگ داریمو... بعد اینک سال 95 شد و رفتیم شمالو برگشتیم و شرو دانشگاه وهمون اخرای فروردین تولد پسر عمم(ینی بدنیا اومدنش)وارد اردیبهشت شدیم... قرار شد براین ک از اول اردیبهشت اقامون از اقای د.م جدا بشن و مستقل کار کنند و همین طورم شد و خدا رو شکر استارتش با یکم غرض و قوله این حرفا خورد وگرفتن وسیله چیدمان تابلو بنر گرفته تا پاره شدن بنر اقای ص. چهار شنبه شب بود کبا کمی فکر کردن مشورت به این نتیجه رسیدم ک برم خونه!و رفتم جمعه شنبهای رو گذرون...
ادامه مطلب