


بعد اینک سال 95 شد و رفتیم شمالو برگشتیم و شرو دانشگاه وهمون اخرای فروردین تولد پسر عمم(ینی بدنیا اومدنش)وارد اردیبهشت شدیم...

قرار شد براین ک از اول اردیبهشت اقامون از اقای د.م جدا بشن
و مستقل کار کنند
و همین طورم شد
و خدا رو شکر استارتش با یکم غرض و قوله این حرفا خورد وگرفتن وسیله چیدمان تابلو بنر گرفته تا پاره شدن بنر اقای ص.
چهار شنبه شب بود ک با کمی فکر کردن مشورت به این نتیجه رسیدم ک برم خونه!

و رفتم جمعه شنبه ای
رو گذرونیم ک یهو شنبه شبش مامان جونم فشارشون بالا میره و بیمارستان و بستری و صبحش و ظهرش و عصرش و تولد دوهفته جلو تره خواهر کوچولوی من تسنیم خانوم جون....


اره دیگ همه چی اینقد یهویی گذشت و الان خواهرم تقریبا 12روزس و لازم بذکره ک بگم 12اردیبهشت هم متولد ک روز مقدس معلمه...
خلاصه یه هفته گذشت و منم از غیبتایی ک هیچ استفاده ای نکردمو کردم و اومدم دانشگاه....إإإإإإإإإإإإحالا به خودم اومدم میبینم ای دل غافل چه اتفاق عجیبی افتاده ک من خواهر دار
شدم و چه تغییر بزرگی در زندگی....
خوش اومدی خواهر جونم!خیلی اوله اولش جا خوردم ولی بعدش کلی خوش حال شدم....

انشالله ک سالم باشی عزیزم!واز خدای مهربون کلی اتفاقای خوب و قشنگ ارزومندم.
. دلمم برا آقامون یه ذره شده و دل اونم برا من هم!!!

اوشونم در گیر کارشون شدن و از خدای مهربون بازم میخام ک به کارش برکت بده و سالم باشه...
انشاله..
ودیگر هیچ...
الان در خوابگاه تشریف دارم و طبق معمول اخر هفته ها اینجام(اتاق سایت و وبلاگ)
نفسای اخر ترمو داریم میکشیم...

فلن بای بای 
التماس دعا شدید...

برچسب:
نویسنده: آیلین خلیلی